خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۸۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پریکه گریزید ز خود در چمن بیخبری
۲
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوشکه دهد خاک دژم را صفت جانوری
۳
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرندتو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
۴
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کندکفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
صفحهٔ ۱ از ۲