خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۸۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزیحیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
۲
جان شیرین تو در قبضه و در دست من استتن بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی
۳
گر همه زهرم با خوی منت باید ساختپس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
۴
چون کدو بیخبری زین که گلویت بستمبستم و میکشمت چون ز رسن بگریزی
صفحهٔ ۱ از ۳