خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۱۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوستگوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست
۲
صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به خوابزان زمان دست خیالم تا به اکنون مشگ بوست
۳
دل که چون گویست در میدان عشق آشفته حالگر به چوگان نسبت زلفش کند بیهوده گوست
۴
سر بلندی بین که باز از دولت رندی مرابر سر دوشی که دی سجاده بود امشب سبوست
صفحهٔ ۱ از ۲