خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۲۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مستپیش بالابش حدیث سرو می گوئیم پست نیست
۲
هست گفتند آن دهان را هر چه می گویند نیستگفتند آن میانرا هر چه می گویند هست
۳
دل شکست از غصه کآن ابرو ز چشم انداختششیشه پر خون بود از طاقی در افتاد و شکست
۴
خون دل در هر رگ از شادی بجست از جای خویشچون به قصد خون من از شست تو تیری بجست
صفحهٔ ۱ از ۲