خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۳۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن به ز بتان گوی لطافت به ذقنلبهاش دل پسته خندان به دهن برد
۲
برد آن روز که شطرنج جفا گستری آموختدر اول بازی رخ خوبش دل من برد
۳
می کرد حکایت در از آن لطف بناگوشهر جا صنمی گوش سوی در عدن برد
۴
در حسرت فلا تو ز بس گریه مرا آببر داشت چو خاشاک موی سر و چمن برد
صفحهٔ ۱ از ۲