خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۳۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چشم تو که آرام دل خلق جهان بردسحری است که از سیمبران نقد روان برد
۲
زلف تو که روز سهم در نظر آوردهوش از سرو آرام و قرار از دل و جان برد
۳
بالای ترا دل بگمان سرو سهی خوانداحسنت زهی دل که چنین راست گمان برد
۴
بر لعل لبت جان ز سر شرق فشاندنسهل است ولی زیره به کرمان نتوان برد
صفحهٔ ۱ از ۳