خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۴۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل چو در زلف تو پیچید روانش بستندخواب در چشم پر آب نگرانش بستند
۲
هر کجا بود در آفاق دل شیدانیکارسن زلف تو در گردن جانش بستند
۳
نیشکر تا که کند خدمت قند لب توچون سر از خاک بر آورد میانش بستند
۴
خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهیپیش بالای بلند تو زبانش بستند
صفحهٔ ۱ از ۲