خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۴۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بوداشکم ز دیده سوی درت هم روانه بود
۲
در سر می صبوحی و در دیدهها خمارجان بی لب تو تشنه جام شبانه بود
۳
دل بود و آه و ناله بر آن در کشید بازچون شمع جان سوخته خود در میانه بود
۴
از خال و عارض تو فتادم ببند زلفمرغی که شد بدام سبب آب و دانه بود
صفحهٔ ۱ از ۲