خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۴۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز مستی چشم او هرگز به حال ما نمیافتدبه هر جانی بیفتد مست و او قطعا نمیافتد
۲
چو خاک ره شوم زین پس من و سودای زلف اوکه خاک راه را در سر جز این سودا نمیافتد
۳
به کویت رند دُردیکش سبو بر سر برآید خوشچه میها در سر است او را عجب کز پا نمیافتد
۴
به روز صید هر تیری که اندازی و گردد گمبیا آن در دل ما جو که دیگر جا نمیافتد
صفحهٔ ۱ از ۳