خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۴۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر زلفت نمی خواهم که در دست صبا افتدکز آن جانها رود بر باد و سرها زیر پا افتد
۲
رقیب از حد برون پای از حد خود می نهد بیرونمبادا دامن دولت که در دست گدا افتد
۳
به چین زلفت ار گفتم حدیث مشک معذورمپریشان گوی را اکثر سخنهای خطا افتد
۴
فلک را با همه کوشش که سال و ماه بنمایدچنین ماهی نپندارم که اندر سالها افتد
صفحهٔ ۱ از ۲