خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۴۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خودعاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود
۲
من جانه می کندم زغم آن لب زمن می خواست جانفرهاد میزد نیشه ها بر سنگ و شیرین سوی خود
۳
با ماه گفتم این همه حسن از کجا آورده ایگفتا ز خاک کوی او مالیده ام بر روی خود
۴
گفتنی سر یک موی من هر دو جهان دارد بهادیدی که هم نشناختی مقدار تار موی خود
صفحهٔ ۱ از ۲