خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۷۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتمبار بر دل پای در گل دست بر سر داشتم
۲
داده جان بر باد و برخاک درت بنهاده رویدیده غرق آب و دل در عین آذر داشتم
۳
بی فروغ شمع روی مجلس آرایت چو شمعاشک چون سیم روان بر روی چون زر داشتم
۴
در خیال لعل گوهر پوش لوء لو، پاش تودامن مژگان پر از یاقوت أحمر داشتم
صفحهٔ ۱ از ۲