خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۷۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانمگر بدانی که ز هجر تو چسان میگذرانم
۲
چند در کوی تو بربوی تو برخاک نشینمآتش سینه به آب مژه تا چند نشانم
۳
در کمند خودم آوردی و چون تیر بجستیکی کمان ابروی من بر نو به این بود گمانم
۴
روی زردم نگر و روی نگردان که نشایداشک من بین و چو اشک از نظر خویش مرانم
صفحهٔ ۱ از ۲