خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۷۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قراری کردهام با خود که چون در پیش یار افتمبه خاک پای او بیخود بغلطم بیقرار افتم
۲
مرا گویند چون بینی ز دورش بیخبر افتیدو چشمم چار شد تا کی به آن مهوش دچار افتم
۳
بدان سودا که از باغ جمال او برم بونیچو زلفش گاه در گلشن گهی در لالهزار افتم
۴
سر و جان گرامی چون ندارد پیش او قربیچو اینها پیش او ریزم ز رویش شرمسار افتم
صفحهٔ ۱ از ۲