خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۷۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من ز مهرت هر سحر کز سوز دل دم میزنمآتش جان در تو و خشک دو عالم میزنم
۲
ای بت سنگیندل آخر سستپیمانی مکنبا من مسکین که لاف عشق محکم میزنم
۳
گر نمیبینم خیالت ساعتی در پیش خودخان و مانِ دیده را از گریه بر هم میزنم
۴
آه جانم میکند راز دلم هر لحظه فاشمن بدین گونه گناهش نیز هردم میزنم
صفحهٔ ۱ از ۲