→ گلستانسعدی
سعدی
باب دوم در اخلاق درویشان
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
حکایت شمارهٔ ۴۱این حکایت شنو که در بغداد←حکایتِ شمارهٔ ۴۲یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.←حکایت شمارهٔ ۴۳بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا. گفت: کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفتهاند: برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است.←حکایت شمارهٔ ۴۴پیرمردی لطیف در بغداد←حکایت شمارهٔ ۴۵آوردهاند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمینمود.←حکایت شمارهٔ ۴۶پادشاهی به دیدهٔ اِستِحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد.←حکایت شمارهٔ ۴۷دیدم گلِ تازه چند دسته←حکایت شمارهٔ ۴۸حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟←
→ صفحهٔ قبل۲ از ۲