شعر را زندگی کن
→ دیوان اشعارقاسم انوار
قاسم انوار

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۵۲۱«فوز النجات » می طلبی؟ جام می ستان←شمارهٔ ۵۲۲«کن فکان » جان را خبر گوید ز «کان »←شمارهٔ ۵۲۳«کل یوم هو فی شان » چه نشانست و چه شان؟←شمارهٔ ۵۲۴«کل یوم هو فی شان » ز چه کردند بیان؟←شمارهٔ ۵۲۵گر ره به تو هست، چیست فرمان؟←شمارهٔ ۵۲۶گر شیر نه ای، بگذر ازین بیشه شیران←شمارهٔ ۵۲۷گفت حق: «کل من علیها فان »←شمارهٔ ۵۲۸ما که مستان خرابیم درین دیر مغان←شمارهٔ ۵۲۹مقررست و معین بحجت و برهان←شمارهٔ ۵۳۰میان باطن جانی و جان تویی، ای جان←شمارهٔ ۵۳۱همه بودند که گفتند بپیدا و نهان←شمارهٔ ۵۳۲همه جا اوست شاه جاویدان←شمارهٔ ۵۳۳جگر پردرد و دل پر خونم، ای جان←شمارهٔ ۵۳۴یار همان، درد همان، دل همان←شمارهٔ ۵۳۵«حصل ما فی الصدور» لذت جان یافتن←شمارهٔ ۵۳۶در دل از شوق تو شوریست که نتوان گفتن←شمارهٔ ۵۳۷چه باشد شیوهٔ عاشق؟ به معشوقان نظر کردن←شمارهٔ ۵۳۸مرا از زخم شمشیرت نمی شاید حذر کردن←شمارهٔ ۵۳۹خواهی بجهان شوری، بنیاد قیامت کن←شمارهٔ ۵۴۰نیم مستان ترا سرگشته چون پرگار کن←شمارهٔ ۵۴۱بیتی همی سرایم و زاریست کار من←شمارهٔ ۵۴۲ناوک غمزه می زند بر دل من نگار من←شمارهٔ ۵۴۳بسامان آمد احوال دل من←شمارهٔ ۵۴۴بسودایت سرشت آب و گل من←شمارهٔ ۵۴۵عید و بر قندان تویی، ای جان جان جان من←شمارهٔ ۵۴۶جگر گرمست و آهم سرد و دل خون←شمارهٔ ۵۴۷دل آشفته دارم، چشم پر خون←شمارهٔ ۵۴۸ما را هوای باده نابست در درون←شمارهٔ ۵۴۹از عیان گر واقفی، بگذر ز عین←شمارهٔ ۵۵۰الا! ای نفس، خودکامی و خودبین←شمارهٔ ۵۵۱ای یار، ندانم که چه رسمست و چه آیین؟←شمارهٔ ۵۵۲بجان آمد ز هجران جان مسکین←شمارهٔ ۵۵۳پیر مغان کجاست؟ که آن مرد دوربین←شمارهٔ ۵۵۴جعل را چند ازین تحسین و تمکین؟←شمارهٔ ۵۵۵«حمدلله » گفت رب العالمین←شمارهٔ ۵۵۶گفت: نور آسمانست و زمین←شمارهٔ ۵۵۷ما داغ آرزوی تو داریم بر جبین←شمارهٔ ۵۵۸منت خدای را، که در اطوار ما و طین←شمارهٔ ۵۵۹هله! ای ساقی جانها، بده آن باده رنگین←شمارهٔ ۵۶۰ای دل و جانت بهواها گرو←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth