شعر را زندگی کن
→ لبیبیلبیبی
لبیبی

ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۸۱ - به شاهد لغت سر، به معنی شرابی که از برنج کنندلفت بخورد و کرم درد گرفتم شکم←شمارهٔ ۸۲ - به شاهد لغت ویر، بمعنی یاد و حافظهیکی تیز ویریست بسیار دان←شمارهٔ ۸۳ - به شاهد لغت هنج، بمعنی کشندهکمندی عدو هنج از بهر کین←شمارهٔ ۸۴ - به شاهد لغت فرخو، بمعنی پاک کردن کشت و باغ، پیراستن تاک رز و گزین کردن کشتگر نیستت ستورچه باشد←شمارهٔ ۸۵ - به شاهد لغت شنگینه، به معنی چوبی که گاو (بدان) رانندشنگینه بر مدار تو از چاکر←شمارهٔ ۸۶ - به شاهد لغت غلیواج، بمعنی زغن و موش گیرای بچه حمدونه بترسم که غلیواج←شمارهٔ ۸۷ - به شاهد لغت نسو، بمعنی هموار و ساده که در آن درشتی نباشدنسو بود از آنگونه دیوار او←شمارهٔ ۸۸ - به شاهد لغت خلنده، بمعنی در اندرون رونده و مجروح کنندهبود بر دل ز مژگان خلنده←شمارهٔ ۸۹ - به شاهد لغت اماره، بمعنی حساباگر خواهی سپاهش را شماره←شمارهٔ ۹۰ - به شاهد لغت اندخسواره، بمعنی پناه و حصارز خشم این کهن گرگ ژکاره←شمارهٔ ۹۱ - به شاهد لغت کالفته، بمعنی آشفتهفرود آید ز پشتش پور ملعون←شمارهٔ ۹۲ - به شاهد لغت افراشته، بمعنی بلند کرده و انباشتهدل از حرص و از کینه انباشته←شمارهٔ ۹۳ - به شاهد لغت کالیدن، بمعنی گریختنز کالیدن یک تن از رزمگاه←شمارهٔ ۹۴ - به شاهد لغت غاوشو، بمعنی خیاری که از بهر تخم رها کنندزرد و درازتر شده از غاوشوی خام←شمارهٔ ۹۵ - به شاهد لغت سنه، بمعنی لعنت و نفرین و هم به شاهد لغت فریه، بمعنی نفرینای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث←شمارهٔ ۹۶ - به شاهد لغت غلیواژ، به معنی زغنای بچه حمدونه غلیواژ غلیواژ←شمارهٔ ۹۷ - به شاهد لغت تزه، بمعنی دندانه کلید که از چوب کننددهقان بی ده است و شتربان بی شتر←شمارهٔ ۹۸ - به شاهد لغت کونده، بمعنی چیزی که از گیاه بافند چون دامی و کاه بدان کشندمن بر تو فکنده ظن نیکو←شمارهٔ ۹۹ - به شاهد لغت رنبه، بمعنی موی زهارآنگاه که من هجات گویم←شمارهٔ ۱۰۰ - به شاهد لغت چنبه، بمعنی چوب پشت در . . . دو چیزش برکن و دو بشکن←شمارهٔ ۱۰۱ - به شاهد لغت نخکله، بمعنی گوزی ( گردویی) سختای بزفتی علم بگرد جهان←شمارهٔ ۱۰۲ - به شاهد لغت چیستان، بمعنی اغلوطه پرسیدنی که بعربی لغز گوینداگر این چیستان تو بگشایی←شمارهٔ ۱۰۳ - به شاهد لغت سور بمعنی مهمانی بانبوهیسوری! تو جهانرا بدل ماتم سوری←شمارهٔ ۱۰۴ - به شاهد لغت مستی بمعنی گله کردنباده خور و مستی کن مستی چه کنی از غم←شمارهٔ ۱۰۵ - به شاهد لغت راژ، بمعنی قبه خرمن از غلهپای او افراشتند اینجا چنانک←شمارهٔ ۱۰۶ - به شاهد لغت بافکار، به معنی جولاهبافکاری بود در شهر هری←شمارهٔ ۱۰۷ - به شاهد لغت فرسنگسار، به معنی سنگچین که بر سر راه‌ها برای نشان راه کنند، میلی که برای نشان فرسنگ ساخته باشند و آن را دروازه هزار گام نیز گویندنیابی در جهان بی مهر یاری←شمارهٔ ۱۰۸ - به شاهد لغت بشکوه، به معنی صاحب حشمت و هیبتز بس بود بشکوه و بافرهی←شمارهٔ ۱۰۹ - به شاهد لغت شارک، بمعنی مرغکی کوچک و خوش آواز و سیاهالا تا درایند طوطی و شارک←شمارهٔ ۱۱۰ - به شاهد لغت ناغوش، بمعنی سر بآب فروبردن و غوطه خوردنگرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شنا←شمارهٔ ۱۱۱ - به شاهد لغت لک، بمعنی سخنان بیهوده و هرزه و هذیانرفت ریمن مرد خام لک درای←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth