→ سیدای نسفیسیدای نسفی
سیدای نسفی
شهر آشوب
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۱ - چرچین فروشبت چرچین فروشم زد به سنگ آئینه را رویش←شمارهٔ ۲ - چرچین فروشبه کف چقماق چون برگیرد آن چرچین فروش من←شمارهٔ ۳ - چرچین فروشدلبر چرچین فروشم هست شوخ نامراد←شمارهٔ ۴ - زرگرهر که یک دم همدم آن دلبر زرگر شود←شمارهٔ ۵ - زرگریاد وصل آن بت زرگر مرا در جوش کرد←شمارهٔ ۶ - زرگردلبر زرگر شبی بگذاشت پا در مسکنم←شمارهٔ ۷ - زرگردلبر زرگر که باشد رشک ماه و مشتری←شمارهٔ ۸ - زرگردلم را آن مه زرگر چون زر در تاب میسازد←شمارهٔ ۹ - حلواگردلبر حلواگرم را هست تیغی دلخراش←شمارهٔ ۱۰ - حلواگرمه حلواگر من در نظرها بس که شیرین است←شمارهٔ ۱۱ - سر تراشتیغ بر کف سرتراشم قصد کشتن کرده است←شمارهٔ ۱۲ - سر تراشسر تراش امرد به پیشم موی سر بگشاد و رفت←شمارهٔ ۱۳ - سر تراشدوش گفت از پاکی خود سرتراش من سخن←شمارهٔ ۱۴ - بافندهبا مه بافنده هرکس حالش آگه میکند←شمارهٔ ۱۵ - بافندههر که با آن دلبر بافنده شد یار سخن←شمارهٔ ۱۶ - بافندهدر دکان آن مه بافنده مأوی ساختم←شمارهٔ ۱۷ - قنادتا نمود آن دلبر قناد شکر خند را←شمارهٔ ۱۸ - قنادمه قناد می ریزد شکر از لعل خندانش←شمارهٔ ۱۹ - قنادخاک پای دلبر قناد خود را روفتم←شمارهٔ ۲۰ - کلالآن کلال امرد که بام چرخ او را منزل است←شمارهٔ ۲۱ - کلالگفتم با آن کلال پسر ای نگار چست←شمارهٔ ۲۲ - کلالآن کلال امرد که او را بود منزل جان و دل←شمارهٔ ۲۳ - پا یکیپا یکی امرد چلیم نقره یی بر کف رسید←شمارهٔ ۲۴ - تماکو فروششوخ تماکو فروش هست سر تا پای غش←شمارهٔ ۲۵ - درزیاز غم آن شوخ درزی جامه خود سوختم←شمارهٔ ۲۶ - درزیشوخ درزی را شبی در بر کشیدم جامه وار←شمارهٔ ۲۷ - درزیرشته بر پا دلبر درزی شبی آمد مرا←شمارهٔ ۲۸ - درزیخانه آن شوخ درزی را زیارت ساختم←شمارهٔ ۲۹ - پوستین دوزپوستین دوزم که از رخ پوستینش در بر است←شمارهٔ ۳۰ - پوستین دوزپوستین دوز امرد من دلبر سنجیده است←شمارهٔ ۳۱ - قصابدلبر قصاب من آمد دکان خود گشاد←شمارهٔ ۳۲ - قصابدلبر قصاب من رو چون دلم بیتاب شد←شمارهٔ ۳۳ - قصابتا دلم را کشته خود آن بت قصاب کرد←شمارهٔ ۳۴ - قصابزان مه قصاب مردم گوشت سودا می کنند←شمارهٔ ۳۵ - قصابگوشت چشمم زان مه قصاب یک انگشت داد←شمارهٔ ۳۶ - قصابنگار دنبه فروشم خراب کرد مرا←شمارهٔ ۳۷ - قصابدلبر قصاب آمد جا به دکان کرد و رفت←شمارهٔ ۳۸ - قصابدلبر قصاب را خونریز عالم یافتم←شمارهٔ ۳۹ - مسگردلبر مسگر چو جای خود به دوکان می کند←شمارهٔ ۴۰ - مسگردلبر مسگر به کف کفگیر روی از من بتافت←
۱ از ۱۰صفحهٔ بعد ←