→ منظومههاملکالشعرا بهار
ملکالشعرا بهار
ارمغان بهار
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
فقرۀ ۸۹بهخواسته و چیزگیتی گستاخمباش،چهخواسته و چیز (مال و منال) گیتی ایدون همانا چونمرغیاست کهازین درخت بر آن درخت نشسته و به هیچ درخت نپاید.←فقرۀ ۹۰اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمانبردار باش، چه مرد را تا پدر و مادر زندهاند، همانا چون شیر اندر بیشه است از هیچ کس نترسد و او را که پدر و مادر نیست همانا چون زن بیوه است که چیزی از وی بدوسند و او هیچ چیزی نتواند کرد و هر کسی (او را) بخوار دارد.←فقرۀ ۹۱دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست. کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک (؟) اندر آید.←فقرۀ ۹۲اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی، به کس دشنام مده.←فقرۀ ۹۳تند هلکگوی (عصبانی و دیوانهوار) مباش، چه تند هلکگوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیشه افتد و همه مرغ و ماهی بسوزد و هم خرفستر سوزد.←فقرۀ ۹۴با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد - هیچت با آن کس دوستی و دوشارم مباد.←فقرۀ ۹۵شرم و ننگ بدرا، روان خویش به دوزخ مسپار.←فقرۀ ۹۶سخن دوآیینه (به دورویی و تذبذب) مگوی.←فقرۀ ۹۷به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ (گوی) منشین که تو نیز بسیار دردمند نهبوی. (کذا)←فقرۀ ۹۸آسان پای (ضد گرانجان) باش تا روشن چشم باشی.←فقرۀ ۹۹شبخیز باش که کار روا باشی.←فقرۀ ۱۰۰دشمن کهن را دوست نو مگیر، چه دشمن کهن چون مار سیاه است که صد ساله کین فراموش نکند.←فقرۀ ۱۰۱دوست کهن را دوست نو گیر، چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنهتر، به خورش شهریاران بیشتر شایسته و سزاوار.←فقرۀ ۱۰۲به یزدان آفرین کن و دل به رامش دار کت از یزدان فزایش به نیکویی رسد.←فقرۀ ۱۰۳دهیوپد مرد (شاه) را نفرین مکن چه شهر پاسبانند، و نیکویی به جهانیان اندازند.←فقرۀ ۱۰۴و تراگویم ای پسر من، نیکوترین دهشیاری به مردمان، گوهر خرد است. چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند.←فقرۀ ۱۰۵به استوانی و استواری دین کوشش کن چه مهمترین خرسندی دانایی (است) و بزرگتر از آن امید به مینو است.←فقرۀ ۱۰۶همیشه روان خویشتن را فرایاد دار.←فقرۀ ۱۰۷نام خویش را، خویشکاری خویش بهمهل. (یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن).←فقرۀ ۱۰۸دست از دزدی و پای از بیخویشکاری رفتن و منش از وارونگی و کجی بازدار، چه کسی که او کرفه کند پاداش یابد و کسی که گنا کند بادافراه برد.←فقرۀ ۱۰۹هرکه او هیمالان (یعنی خصمان) را چاه کند، خود اندر چاه افتد.←فقرۀ ۱۱۰نیک مرد آساید و بد مرد بیش و اندوه گران بود.←فقرۀ ۱۱۱زن گش (بکر) و جوان به زنی بگیر.←فقرۀ ۱۱۲شراب به پیمان (یعنی به اندازه) خور چه هر که او شراب بیپیمان خورد، بسا گنه که از وی آید.←فقرۀ ۱۱۳هرچند بس نیک افسونِ ماران دانی، زود زود دست به مار مبر کت بگزد، و بر جای بمیراند.←فقرۀ ۱۱۴اگر بس آشنا و آب (یعنی شنا) نیک دانی زود زود به آب ستهمه (ظ. ستمبه = مخوف) اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری.←فقرۀ ۱۱۵به هیچ آیین مهر دروغی (یعنی بدعهدی) مکن که ترا خوره پسین نرسد.←فقرۀ ۱۱۶خواستهٔ کسان دیگر تاراج مکن و نگاه مدار و به خواستهٔ خود میامیز، چه که خواستهٔ تو نیز ناپیدا و انبیر (محو) گردد، زیرا خواستهٔ ناخویش آفریده چون با آن خویش...←فقرۀ ۱۱۷... شاد مباش، چه مردم ایدون همانا چو مشگ پر باد است که چون باد از آن بدرود هیچ در او نماند.←فقرۀ ۱۱۸مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خویی اندرگرفت بر آن خوی بایستد.←فقرۀ ۱۱۹ تا ۱۴۸اینجا یک سیروزهٔ کوچک است که از فقرهٔ تا است و ما آن را بعد از قسمت آخر که با قسمت بالا مربوط است قرار دادیم.←فقرۀ ۱۴۹چو نیکویی به تو رسد بسیار شادی مکن و چون سختی و بدبختی رسد بسیار به غم مباش، چه نیکی زمانه با سختی و سختی زمان با نیکویی است و هیچ فراز نیست کش نشیب نه از پیش، و هیچ نشیب نیست کش فراز نه از پس.←فقرۀ ۱۵۰، ۱۵۱به خوردن خورشها حریص مباش، و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوهآور نباشی.←فقرۀ ۱۵۲چهار کار دژآگاهی (نادانی) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی (یعنی: زبردستی و زورمندی) نمودن، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن (جوان) که زنی پیر به زنی کند.←فقرۀ ۱۵۳مردم دوستی از بنیک منشی (یعنی هواداری اصول) و خوبخیمی (یعنی خوشخویی) از خوب ایواژی (آراستگی) بتوان دانست.←فقرۀ ۱۵۴و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری (یعنی بهترین بخش و توفیق) است.←سیروزهٔ آذرباد مارسپندان (از فقره ۱۱۹ تا فقرهٔ ۱۴۸)هرمزد روز می خور و خرم باش.←اینک منظومهٔ سی روزهٔ آذر پاد مارسپندانبود ماه سی روزتا بنگری←
→ صفحهٔ قبل۳ از ۳