→ هفت اورنگجامی
جامی
سلامان و ابسال
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
بخش ۴۱ - حکایت زلیخا که بر همه اطراف منزل خود تصویر جمال خود کرد تا یوسف به هر طرف نگرد صورت وی بیند به وی میل کندبین زلیخا را که جان پر امید←بخش ۴۲ - تأثیر کردن حیله های ابسال در سلامان و مایل شدن به سوی ویچون سلامان با همه حلم و وقار←بخش ۴۳ - حکایت آن زاغ بر لب دریای شور که حواصل وی را آب شیرین می داد اما وی را آن قبول نیفتادبود همچون بوم زاغی روز کور←بخش ۴۴ - رفتن ابسال به خلوت پیش سلامان و تمتع یافتن ایشان از صحبت یکدیگرچون سلامان مایل ابسال شد←بخش ۴۵ - بیدار شدن سلامان از خواب شب و طلب داشتن ابسال را به مجلس طربصبحدم کین شاهد مشکین نقاب←بخش ۴۶ - حکایت اعرابیی که خوان خلیفه را پسندید و گفت بعد ازین اینجا دایم خواهم رسید و جواب گفتن خلیفه که شاید مگذارند و گفتن اعرابی که آن وقت تقصیر از شما خواهد بود نه از منروی در بغداد کرد اعرابیی←بخش ۴۷ - آگاه شدن حکیم و پادشاه از حال سلامان و ابسال و سرزنش کردن سلامان را و تنگ شدن احوال بر اوچون سلامان شد حریف ابسال را←بخش ۴۸ - نصیحت کردن پادشان سلامان راشاه با وی گفت کای جان پدر←بخش ۴۹ - اشارت به خونریزی شیرویه خسرو را و نامبارکی آن بر ویغرقه خون چون خسرو از شیرویه خفت←بخش ۵۰ - جواب گفتن سلامان پادشاه راچون سلامان آن نصیحت گوش کرد←بخش ۵۱ - حکایت روباه و روباه بچهگفت با روباه بچه مادرش←بخش ۵۲ - نصیحت کردن حکیم سلامان راچون شه از پند سلامان شد خموش←بخش ۵۳ - حکایت خروس و مؤذنبا خروس آن تاجدار سرفراز←بخش ۵۴ - جواب گفتن سلامان حکیم راچون سلامان از حکیم اینها شنید←بخش ۵۵ - حکایت پیر روستایی با پسرساده مردی شد مسافر با پسر←بخش ۵۶ - تنگ شدن کار بر سلامان از ملالت بسیار شاه و حکیم را گذاشتن و با ابسال راه گریز برداشتنهر کجا از عشق جانی در هم است←بخش ۵۷ - حکایت فراخ بودن زندان تنگ بر زلیخا در مشاهده یوسف علیه السلامیوسف کنعان چو در زندان نشست←بخش ۵۸ - در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیره خرم رسیدن و در آنجا آرام گرفتن و مقیم شدنچون سلامان هفته ای محمل براند←بخش ۵۹ - حکایت گفتن وامق به آن که پرسید مقصود تو از این جست و جوی چیستخورده دانی گفت با وامق به راز←بخش ۶۰ - آگاه شدن شاه از رفتن سلامان و خبر نایافتن از حال وی و آیینه گیتی نمای را کار فرمودن و حال وی را دانستنشه چو شد آگاه بعد از چند گاه←بخش ۶۱ - حکایت مکافات یافتن پرویز آنچه با فرهاد کرد از شیرویهکوهکن کانبازی پرویز کرد←بخش ۶۲ - اندوهگین شدن شاه از تمادی شعف سلامان به صحبت ابسال و وی را به قوت همت از تمتع به وی بازداشتنشاه یونان چون سلامان را بدید←بخش ۶۳ - حکایت سؤال و جواب حکیم که حلال زاده کیست و نشانه آن چیستاز حکیمی کرد شاگردی سؤال←بخش ۶۴ - رسیدن سلامان پیش شاه و اظهار شفقت نمودن شاه با ویچون پدر روی سلامان را بدید←بخش ۶۵ - در بیان چهار خصلت که از شرایط سلطنت استهست شرط پادشاهی چار چیز←بخش ۶۶ - تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و روی در صحرا نهادن و آتش افروختن و با ابسال به هم به آتش درآمدن و سوخته شدن ابسال و سالم ماندن سلامانکیست درعالم ز عاشق زارتر←بخش ۶۷ - حکایت آن منافق و آن مؤمن صادق که ردای وی را در ردای خود پیچیده در کوره آتش نهاد و ردای منافق بسوخت و ردای مؤمن سالم بمانددین پرستی کوره آتش به پیش←بخش ۶۸ - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت اوباشد اندر دار و گیر روز و شب←بخش ۶۹ - حکایت آن اعرابی اشتر گم کرده که میگفت کاشکی من نیز با اشتر خویش گم گشتمی تا هر که وی را یافتی مرا نیز با وی یافتیآن عرابی چون شد اشتر در شتاب←بخش ۷۰ - شنیدن پادشاه حال سلامان را و عاجز ماندن از تدبیر کار او و در تدبیر آن به حکیم رجوع کردنچون سلامان ماند از ابسال اینچنین←بخش ۷۱ - منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردنچون سلامان گشت تسلیم حکیم←بخش ۷۲ - بیعت دادن پادشاه ارکان دولت خود را با سلامان و تسلیم کردن تخت و تاج را به ویافسر شاهی چه خوش سرمایه است←بخش ۷۳ - وصیت کردن پادشاه سلامان رالطف او مرهم نه هر سینه ریش←بخش ۷۴ - اشارت به آنکه مراد از این قصه صورت قصه نیست بلکه مقصود از آن معنی دیگر است که بیان کرده خواهد شدباشد اندر صورت هر قصّهای←بخش ۷۵ - در بیان آنکه مقصود از اینها که مذکور شد چیستصانع بیچون چو عالم آفرید←بخش ۷۶ - خاتمه کتابجامی ای کرده بساط عمر طی←
→ صفحهٔ قبل۲ از ۲