→ مختارنامهعطار
عطار
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۸۱شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر←شمارهٔ ۸۲شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزم←شمارهٔ ۸۳شمع آمد و گفت: دولتم دوری بود←شمارهٔ ۸۴شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش←شمارهٔ ۸۵شمع آمد و گفت: دوربین باید بود←شمارهٔ ۸۶شمع آمد و گفت: دائماً در سفرم←شمارهٔ ۸۷شمع آمد و گفت: اگر شماری دارم←شمارهٔ ۸۸شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت←شمارهٔ ۸۹شمع آمد و گفت: کار در کار افتاد←شمارهٔ ۹۰شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت←شمارهٔ ۹۱شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینند←شمارهٔ ۹۲شمع آمد وگفت: چون درآمد آتش←شمارهٔ ۹۳شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بین←شمارهٔ ۹۴شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایامم←شمارهٔ ۹۵شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشت←شمارهٔ ۹۶شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شود←شمارهٔ ۹۷شمع آمد و گفت: جور عالم برسد←شمارهٔ ۹۸شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراست←شمارهٔ ۹۹شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت←شمارهٔ ۱۰۰شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشب←شمارهٔ ۱۰۱شمع آمد وگفت: جان من میببرند←
→ صفحهٔ قبل۳ از ۳