شعر را زندگی کن
→ معارفبهاء ولد
بهاء ولد

جزو اول

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

فصل ۴۱إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّ ونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ.←فصل ۴۲قال النّبی علیه السّلام: « اوّل صلاح هذه األامّة بالزّهد و الیقین»←فصل ۴۳وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا←فصل ۴۴مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا←فصل ۴۵یا أَیهُّا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا←فصل ۴۶سؤال کرد که دوستان را چندین بلا چگونه می‌دهد که « اشدّ البلاء علی الانبیاء»←فصل ۴۷إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِینا←فصل ۴۸موفّق پرسید که رجب چه باشد؟ و یا رجب را اصِمّ چرا گفت؟←فصل ۴۹گفتم ای دوستان جمع باشید با خود تا عقل و روح دیگرتان پدید آید. نبینی چون اجزای تو پراکنده بود او را نه عقل بود و نه روحی بود و نه خوشی بود و نه راحتی بود؟ چون فراهم آمدند، اللّه به برکت جمعیّت مر ایشان را عقل داد و روح داد. نبینی که هرچه نیکانند در دنیا یکی بودند و چون بِدان جهان رفتند باز همه جمع‌اند، که :←فصل ۵۰دلم کاهل‌گونه شده بود از غلبهٔ خواب. زود برخاستم، از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم، یعنی پردهٔ کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم.←فصل ۵۱قال النّبیّ علیه السّلام:« اذا اصبحت فلا تحدّث نفسک بالمساء و اذا امسیت فلا تحدّث نفسک بالصّباح».←فصل ۵۲با خود قرار می‌دادم که هرچه از جمادات و عرضیّات و نامیات به چشم و گوش و عقل من درآید، خود را به مملکت ایشان اندازم، که ملک ایشان عرصه‌‌ی گشاده‌تری دارد و احوال خوش‌تری دارد. از حیوانات نظرم به پوست آهو برافتاد؛ موی‌های او را چون سبزه خوشرنگ دیدم که بدان خوشی رویانیده بود، تا اللّه او را در کدام صحراها می‌رویانید. گفتم حال این نامیات بدین خوشی است! باز نظر می‌کردم در تاروپود پیراهن و رعنائی عتّابی و علم دستار کتان، که اللّه این‌ها را از کدام هوا تافته است و به لطافت کدام لعاب این ابریشم را استوار داده است و چند تاروپود لطیف طبع‌ها را داده است در یکدیگر تا اینچنین بافت‌ها پدید آورده است.←فصل ۵۳گفتم ای اللّه! چنانکه نظر مرا بدین اسباب جهان گشاده کردی تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود، همچنان نظرم را گشاده باسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازاین جهان. همچنانکه در حسن صور خوبان این جهانی چشم دادی تا اینها را می‌بینم، همچنان چشم دلم رای به جمال خوبان آن جهانی گشاده کن تا منجذب شوم به خدمتت. چشمه‌های علم هر دو جهانی رای از عرصه‌های عدم تو گشاده می‌کنی ای اللّه. انبیا رای بر سر کدام چشمه‌سار در عرصه‌ی عدم فروآورده یا رب؛ مرا از آن چشمه آب بده. گفتم ثنا باید گفتن اللّه رای تا مرا این عطا به ارزانی دارد.←فصل ۵۴قال النّبیّ علیه السّلام: «اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک و سلّم علی اهلک یکثر خیر بیتک و استعفف عن السّؤال ما استطعت».←فصل ۵۵فخر رازی وزین کیشی و خورزمشاه را و چندین مبتدع دیگر بودند، گفتم شما صد هزار دل‌های با راحت را و شکوفه‌ها و دولت‌ها را رها کرده‌اید و در این دو سه تاریکی گریخته‌اید، و چندین معجزات و براهین را مانده‌اید و به نزد دو سه خیال رفته‌اید. این چندین روشنایی آن مدد نکرد که این دو سه تاریکیِ عالم را بر شما تاریک دارد. و این غلبه از بهر آن است که نفس غالب است و شما را بی‌کار می‌دارد و سعی می‌کند به بدی، و چون بی‌کار باشید همه بدی کرده شود و تاریک و وسوسه و خیال و سوداهای فاسد و ضلالت پدید آید، از آنکه عقل غریب است و نفس در مملکت خود است و آن مملکت از آنِ شیاطین است و این دنیاست که ما حضر است و حجاب است از در غیب‌، و نزد عاقلان این دنیا حاجبی است بر در غیب.←فصل ۵۶قال النّبیّ علیه السّلام: « رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر»←فصل ۵۷«و النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدان»←فصل ۵۸«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ »←فصل ۵۹در وقت ذکر غفرانک و سبحانک می‌گفتم، دلم به کرداری و جان به نظام الملک رفت. اللّه الهام داد که اگر دل تو را به من یقین استی چرا جای دیگر روی؟ چرا همه امید و حاجات به من نداری و چرا ملک و هرچه می‌طلبیدی از من نطلبیدی و روی دلت چرا سوی من نیستی؟ باز سبحانک و غفرانک گفتم یعنی ای اللّه، چون تویی من از توست و نظر و ادراک من از توست و عقل و روح من از توست و چشم و عقل و سمع ظاهر و باطن من از توست، چگونه من مخاطب تو و مقابل تو و لب بر لب تو نباشم و جمله اجزای من در تو نبود؟ اللّه الهام داد که این همه معقولی‌های تو و نظر تو بدین وجوه معاینه است و مخاطبه، تو همین نقش مشاهده را بی‌هیچ وجهی ثابت می‌دار. گفتم ای اللّه، مگر مخاطبه‌ی من با تو چون جمادات و اجسام لطیفه را ماند چون باد و هوا و آب که خوش می‌وزانی و می‌رویانی و ایشان را از تو هیچ خبر نی و ایشان را خودیِ خود نی، همه تویی.←فصل ۶۰«لوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَل »←فصل ۶۱قال النّبی علیه السّلام: «القناعة کنز لا یفنی»←فصل ۶۲سبحانک می‌گفتم، یعنی پاکی و دوری از عیب تو راست، از آن عیب که خلقان پندارند که تو قادر نیستی و عالم نیستی و متصرف ایشان نیستی و آنکه می‌گو یند این اجزا بیننده‌ی تو نیست که تو چگونه آن اجزا را هست می‌کنی و پست می‌کنی و بلند می‌کنی نمی‌بینند، و آنکه می‌گویند که تو اجزای نور چشم می‌آفرینی و او تو را نمی‌بیند، و تو اجزای عقل و هوش و دریافت هست می‌کنی و او تو را نمی‌بیند. نی نی، سبحانک آن است که پاکی و دوری از عیب. اینچنین سخن که می‌گویند که هر جزو تو را نمی‌بیند و کسی تو را چگونه شناسد تا نبیند و بی دیدن شناختن تو محال باشد. آن‌ها که منکر دیدِ تواَند تو را نشناخته‌اند؛ خود کسی را میل به خدمت چگونه باشد تا پیشنهاد آن‌کس دید تو نباشد، معیّت «وَ هُوَ مَعَکُم» آن است، ای اجزا تا دید نباشد معیّت محال باشد. پس مگر کفر نادیدن توست و اسلام دیدن توست.←فصل ۶۳قال النّبیّ علیه السّلام: « ترک ذرّة ممّا نهی اللّه خیر من عبادة الثّقلین»←فصل ۶۴«ثمُ أَماتَهُ فَأَقْبرَه»←فصل ۶۵ﮔﻔﺘﻢ ای آدﻣﻰ در ﻫﺮ رﻳﺰﻩ ﺷﻬﻮت ﺗﻮ دﻳﻮی ﭼﻨﮕﺎل در زدﻩ اﺳﺖ و ﺑه ﺒﻮی آن ﻣﺮاد در ﺗﻮ ﻣﻰ آﻳﻨﺪ، ﭼﻨﺎﻧکه ﻣﻮرﭼﻪ ﺑﺎ داﻧﻪ ﭼﻨﮕﺎل ﺳﺨﺖ ﻛﺮدﻩ ﺑﺎﺷﺪ، اﻧﺪروﻧﺖ از دﻳﻮان همچون ﻣﻮرﭼﻪﺧﺎﻧﻪ از آن ﺷﺪﻩ اﺳﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ دو در را ﻛﻪ ﮔﻠﻮ و ﺷﻬﻮت اﺳﺖ درﺑﻨﺪ ﺗﺎ درﻧﻴﺎﻳﻨﺪ، و اﮔﺮ ﺗﻮ درِ آن را ﺑﺴﱴ و ﻫﻨﻮز اﻧﺪﻛﻰ ﻣﻰآﻳﻨﺪ و وﺳﻮﺳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ از آن اﺴﺖ ﻛﻪ اﻧﺪﻛﻰ ﻣﺮاد ﻫﻨﻮز ﺑﺎقی‌ﺴﺖ. ﺗو ﺮا ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﻴﺸﻪ را از ﻧﺎن تهی ﻛﻦ ﺗﺎ از ﻧﻮر ﭘﺮ ﻛنی، ﺗﻮ از ﻧﺎن تهی ﻛﺮدی و ﻟﻜﻦ ﻧﻘﺶ ﺳﻮدا ﭘﺮﻛﺮدی و ﺧﻮن و ریم مردمان پر کردی. از ﻧﺎﻧﺖ از آن تهی ﻛﺮدﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺪانیﻛﻪ از آن دﮔﺮﻫﺎ ﺑﻄﺮﻳﻖ اولی اﺳﺖ تهی ﺷﺪن. «اﻟﻌﺎﻗﻞ ﻳﻜﻔﻴﻪ اﻻﺷﺎرة»، ﻣﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺧﻄﺎب ﻛﺮدﻩایم ﻧﻪ ﺑﺎ غیر ﻋﺎﻗﻞ.←فصل ۶۶أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلإْسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ←فصل ۶۷« وَ اعْتَصِمُوا بحِبْلِ اللَّهِ جمَیعاً »←فصل ۶۸«جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُوَنها»←فصل ۶۹«أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلإْسْلام »←فصل ۷۰«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تحُبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونیِ یُحبِبْکُمُ اللَّهُ»←فصل ۷۱قال النّبیّ علیه السّلام: « کما تعیشون فکذلک تموتون فکذلک تحشرون»←فصل ۷۲«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمْنِ الرَّحِیمِ» می‌خواندم، گفتم که به حرمت بسم اللّه و به نام و آوازه‌ی بسم اللّه اجزای عالم و ابعاض عالم ارزاق از اسباب می‌ستانند. چو اللّه خود را رحمن و رحیم می‌فرماید، از بهر آن می‌فرماید تا بسیار امیدها بدارید باسم اللّه. امّا شما در این مقدّمه‌ی دنیا سخت شده‌اید و رنج می‌بینید و همه مقدمات را فراموش کرد‌ه‌اید، همچون خس که در دریا باز به هر جایی تعلّق می‌کند، باز چون آب او را آسیب زند از آن موضع بیندازدش.←فصل ۷۳«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنیَ إِنیِّ أَری فیِ الْمَنامِ أَنیِّ أَذْبحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری»←فصل ۷۴«وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاء »←فصل ۷۵قال النّبیّ علیه السّلام: « منهومان لا یشبعان: طالب العلم و طالب الدّنیا»←فصل ۷۶مؤذن از برون بانگ می‌گوید، ما از اندرون بانگ می‌گوییم مرعشقِ جمله حیوانات را و مزه‌ی ایشان را و همه شهوت‌ها و خوشی‌ها را، از شهوات آدمیان و پریان و دیوان، و پاکی‌های ملائکه و راحت‌های ایشان و جمال حورا و عینا. و می‌بینم که هر ازاین جزو من قابل است مر این مزه‌ها را از اللّه، از آن که هر جزو من از این مزه‌ها افزون‌تر می‌بیند در اللّه لا الی نهایه در عین این زمان، و این مزه‌ها را از اللّه می‌یابد و خوش می‌شود، و آن دگرها را نیز چشم می‌دارد.←فصل ۷۷فاتحه می‌خواندم، گفتم ای اللّه! شکر و آزادی و ستودنِ همه اجزای عالم توراست. یعنی هر جزو موجودی فربه شده، هستی از برکتِ آسیبِ تو دارد، و هر جزو موجودی لب بر نهاده است و از لطف تو همی‌نوشد و فربهِ هستی می‌شود و درجمالت نگاه می‌کند و برمی‌بالد و می‌افزاید. و این جزو هوا و محبتم که به ذکرِ این کلمه و این دید هست شد و زیاده شد و هم فربه‌شده‌ی هستی شد، این همه از نظر کردن شد به تو. این خود حیات و لطف توست که اجزای موجود از هر طرف خود می‌بیند و فربه می‌شود. تا آن نغزی و لطفی که در توست تا خود چه جانفزای باشد! آن را که داند؟ « تَعْلَمُ ما فیِ نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فیِ نَفْسکَ» اکنون از ستودگیِ وصفِ توست که همه اجزای موجودات بوجود فربه هستی می‌شود.←فصل ۷۸«إنّ اَکیَسَکُم اَکثرکم لِلموت ذِکرا»←فصل ۷۹قال النّبیّ علیه السّلام: «مَن قَرَأ آیة الکرسیّ عقیب کلّ صلاة مکتوبة قبض اللّه روحه بنفسه»←فصل ۸۰«إِنَّ فیِ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لآَ یاتٍ لأِولیِ الأْلْبابِ »←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth