→ دیوان شمسمولانا
مولانا
غزلیات
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
غزل شمارهٔ ۵۲۱یا راهبا انظر الی مصباح←غزل شمارهٔ ۵۲۲ماه دیدم شد مرا سودای چرخ←غزل شمارهٔ ۵۲۳ای بیوفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد←غزل شمارهٔ ۵۲۴بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد←غزل شمارهٔ ۵۲۵بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد←غزل شمارهٔ ۵۲۶ای لولیان ای لولیان یک لولییی دیوانه شد←غزل شمارهٔ ۵۲۷گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند←غزل شمارهٔ ۵۲۸آن کیست آن آن کیست آن کاو سینه را غمگین کند←غزل شمارهٔ ۵۲۹خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد←غزل شمارهٔ ۵۳۰امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد←غزل شمارهٔ ۵۳۱صوفی چرا هُشیار شد؟ ساقی چرا بیکار شد؟←غزل شمارهٔ ۵۳۲مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند←غزل شمارهٔ ۵۳۳رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند←غزل شمارهٔ ۵۳۴رو آن ربابی را بگو مستان سلامت میکنند←غزل شمارهٔ ۵۳۵سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود←غزل شمارهٔ ۵۳۶آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود←غزل شمارهٔ ۵۳۷کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود←غزل شمارهٔ ۵۳۸گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند←غزل شمارهٔ ۵۳۹مستی سلامت میکند، پنهان پیامت میکند←غزل شمارهٔ ۵۴۰مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند←غزل شمارهٔ ۵۴۱صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود←غزل شمارهٔ ۵۴۲بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد←غزل شمارهٔ ۵۴۳یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود←غزل شمارهٔ ۵۴۴ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود←غزل شمارهٔ ۵۴۵بی تو به سر می نشود با دگری مینشود←غزل شمارهٔ ۵۴۶هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود←غزل شمارهٔ ۵۴۷سجده کنم پیشکش آن قد و بالا، چه شود؟←غزل شمارهٔ ۵۴۸چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد←غزل شمارهٔ ۵۴۹آب زنید راه را، هین که نگار میرسد←غزل شمارهٔ ۵۵۰پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات میرسد←غزل شمارهٔ ۵۵۱جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود←غزل شمارهٔ ۵۵۲چیست صلای چاشتگه خواجه به گور میرود←غزل شمارهٔ ۵۵۳بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود←غزل شمارهٔ ۵۵۴این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه میشود←غزل شمارهٔ ۵۵۵چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کند←غزل شمارهٔ ۵۵۶جور و جفا و دوریی کان که نگار میکند←غزل شمارهٔ ۵۵۷دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود←غزل شمارهٔ ۵۵۸یار مرا چو اشتران باز مهار میکشد←غزل شمارهٔ ۵۵۹زهره عشق هر سحر بر در ما چه میکند←غزل شمارهٔ ۵۶۰عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود←