شعر را زندگی کن
→ دیوان اشعارمحتشم کاشانی
محتشم کاشانی

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۴۴۱مفتون چشم کم نگه پر فتنه‌ات شوم←شمارهٔ ۴۴۲کو دل که محو نرگس جادوفنت شوم←شمارهٔ ۴۴۳وصل کو تا بی‌نیاز از وصل آن دلبر شوم←شمارهٔ ۴۴۴خوش آن که هم زبان به تو شیرین بیان شوم←شمارهٔ ۴۴۵مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شوم←شمارهٔ ۴۴۶منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم←شمارهٔ ۴۴۷تو به زور حسن ایمن مشو از سپاه آهم←شمارهٔ ۴۴۸به من حیفست شمشیر سیاست‌دار عبرت هم←شمارهٔ ۴۴۹آن شوخ جانان آشنا سوزد دل بیگانه هم←شمارهٔ ۴۵۰بس که ما از روی رسوایی نقاب افکنده‌ایم←شمارهٔ ۴۵۱ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیم←شمارهٔ ۴۵۲بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم←شمارهٔ ۴۵۳تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیم←شمارهٔ ۴۵۴همچو شمع از مجلست گریان و سوزان می‌رویم←شمارهٔ ۴۵۵چو نتوانم به مردم قصه آن بی‌وفا گویم←شمارهٔ ۴۵۶مرا صید افکنی زد زخم و بند افکند در گردن←شمارهٔ ۴۵۷پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان←شمارهٔ ۴۵۸بس که به من زر فشاند دست زرافشان خان←شمارهٔ ۴۵۹زهی ز دست کرم گسترت کرم باران←شمارهٔ ۴۶۰رویت که هست صورت چین شرمسار از آن←شمارهٔ ۴۶۱تا به کی جان کسی دل بری از هیچ کسان←شمارهٔ ۴۶۲صبا تحیت بلبل به بوستان برسان←شمارهٔ ۴۶۳ای صبا درد من خسته به درمان برسان←شمارهٔ ۴۶۴تا بر سپهر از زر انجم بود نشان←شمارهٔ ۴۶۵آمدم با ناله‌های زار هم دم هم چنان←شمارهٔ ۴۶۶شد پرده درم سوز درون از تو چه پنهان←شمارهٔ ۴۶۷ای نگاهت آهوان را گرم بازی ساختن←شمارهٔ ۴۶۸شغل دهقان چیست ز آب و گل نهال انگیختن←شمارهٔ ۴۶۹رخت را آفتاب سایه‌گستر می‌توان گفتن←شمارهٔ ۴۷۰گرچه در دیدهٔ‌تر جای تو نتوان کردن←شمارهٔ ۴۷۱فتنه می‌خیزد از آن ترکانه دامن برزدن←شمارهٔ ۴۷۲روز من زان زلف میدانم سیه خواهد شدن←شمارهٔ ۴۷۳ای ابرویت به وقت اشارت زبان حسن←شمارهٔ ۴۷۴ای تو نکرده جز جفا آن چه نکرده‌ای بکن←شمارهٔ ۴۷۵چون شدم صیدت به گیسوی خودت دربند کن←شمارهٔ ۴۷۶در پرده عشق آهنگ زد ای فتنه قانون ساز کن←شمارهٔ ۴۷۷بیا ای عشق تمکین مرا از گرد ره بشکن←شمارهٔ ۴۷۸گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن←شمارهٔ ۴۷۹ای پارسای کعبه رو عزم سر آن کو مکن←شمارهٔ ۴۸۰چون نمودی رخ به من یک لحظه بدخوئی مکن←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth