→ دیوان اشعار فارسیفضولی
فضولی
غزلیات
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۳۲۱جفاکار است و خونریز آن بت بیدرد میدانم←شمارهٔ ۳۲۲چیست جرم من که باز از چشم یار افتادهام←شمارهٔ ۳۲۳پنهان غم دلم ز تو ای جان نمی کنم←شمارهٔ ۳۲۴پیش او با ناله اظهار غم دل کردهام←شمارهٔ ۳۲۵ای شمع که شد سوخته عشق تو جانم←شمارهٔ ۳۲۶ای لعل سخن گوی تو کام دل زارم←شمارهٔ ۳۲۷ما ترک دیدن رخ زیبا نمی کنیم←شمارهٔ ۳۲۸دل بصد عقد بجعد سر زلفت بستم←شمارهٔ ۳۲۹چرا نگاه بدور رخت بماه کنم←شمارهٔ ۳۳۰تا کی اسیر سلسله غم شود دلم←شمارهٔ ۳۳۱نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم←شمارهٔ ۳۳۲گوش بر قول رقیبان بداندیش مکن←شمارهٔ ۳۳۳اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردان←شمارهٔ ۳۳۴چشمی بگشا سوی من و زاری من بین←شمارهٔ ۳۳۵به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم من←شمارهٔ ۳۳۶دوش در مجلس نگاری بود همزانوی من←شمارهٔ ۳۳۷در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون←شمارهٔ ۳۳۸ای لاله رخ مرو دلم از هجر خون مکن←شمارهٔ ۳۳۹می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون←شمارهٔ ۳۴۰نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من←شمارهٔ ۳۴۱داریم در زمانه بد طالع زبون←شمارهٔ ۳۴۲تو نیز افکنده ای ، ای چرخ ، مهرِ خود به ماهِ من،←شمارهٔ ۳۴۳شد چاک چاک سینه و از قطرهای خون←شمارهٔ ۳۴۴درد دل ما را ز ره لطف دوا کن←شمارهٔ ۳۴۵زین ندامت که نشد خاک درت مسکن من←شمارهٔ ۳۴۶اگر چه نیست ترحم ترا بزاری من←شمارهٔ ۳۴۷می نمایی رخ که خورشید جهان آراست این←شمارهٔ ۳۴۸تا بدرد عشق جان از تن نمی آید برون←شمارهٔ ۳۴۹غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است این←شمارهٔ ۳۵۰شد آن گل چهره باز از خانه با عزم سفر بیرون←شمارهٔ ۳۵۱نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من←شمارهٔ ۳۵۲زدی چو در دلم آتش مکش چو شعله سر از من←شمارهٔ ۳۵۳ای دل از کار عشق عار مکن←شمارهٔ ۳۵۴عاشقم جز عاشقی کاری نمیآید ز من←شمارهٔ ۳۵۵چو شمع ز آتش دل اضطراب دارم من←شمارهٔ ۳۵۶حباب نیست ز خون گرد دیده تر من←شمارهٔ ۳۵۷شد واقف از خیال من آن مه بحال من←شمارهٔ ۳۵۸ای بر فراز مسند عزت مکان تو←شمارهٔ ۳۵۹ای بر فراز چرخ برین بارگاه تو←شمارهٔ ۳۶۰سرم را درد بر بالین محنت سود دور از تو←