→ دیوان اشعاروحشی بافقی
وحشی بافقی
غزلیات
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۳۲۱در بزم وصل اگر چه همین در میان منم←شمارهٔ ۳۲۲به دل دیرین بنایی بود کندم←شمارهٔ ۳۲۳به استغنات میرم سرو استغنا بلند من←شمارهٔ ۳۲۴آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن←شمارهٔ ۳۲۵هست هنوز ماه من چشم و چراغ دیگران←شمارهٔ ۳۲۶من اگر این بار رفتم ، رفتم آزارم مکن←شمارهٔ ۳۲۷ای قامت تو جلوه ده شیوههای حسن←شمارهٔ ۳۲۸مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن←شمارهٔ ۳۲۹رشک میبردند شهری بر من و احوال من←شمارهٔ ۳۳۰مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن←شمارهٔ ۳۳۱اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن←شمارهٔ ۳۳۲شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان←شمارهٔ ۳۳۳تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواه من←شمارهٔ ۳۳۴چه کم میگردد از حشمت بلاگردان نازم کن←شمارهٔ ۳۳۵پیش تو بسی از همه کس خوارترم من←شمارهٔ ۳۳۶آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان←شمارهٔ ۳۳۷ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن←شمارهٔ ۳۳۸نوبهار آمد ولی بیدوستان در بوستان←شمارهٔ ۳۳۹فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن←شمارهٔ ۳۴۰ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکن←شمارهٔ ۳۴۱زین سان که تند میگذرد خوشخرام من←شمارهٔ ۳۴۲به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن←شمارهٔ ۳۴۳گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن←شمارهٔ ۳۴۴مییابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این←شمارهٔ ۳۴۵ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن←شمارهٔ ۳۴۶ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن←شمارهٔ ۳۴۷تو پاک دامن نوگلی، من بلبل نالان تو←شمارهٔ ۳۴۸دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو←شمارهٔ ۳۴۹آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو←شمارهٔ ۳۵۰یک بار نباشد که نیازردهام از تو←شمارهٔ ۳۵۱ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو←شمارهٔ ۳۵۲گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او←شمارهٔ ۳۵۳میان مردمانم خوار کردی عزت من کو←شمارهٔ ۳۵۴دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو←شمارهٔ ۳۵۵شد بیحساب کشور جانها خراب از او←شمارهٔ ۳۵۶سد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از تو←شمارهٔ ۳۵۷میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او←شمارهٔ ۳۵۸منفعل دل خودم چند کشد جفای تو←شمارهٔ ۳۵۹آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او←شمارهٔ ۳۶۰با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو←