شعر را زندگی کن
→ دیوان اشعارصغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۲۰۱شوخی به همه خلخ و فرخار نباشد←شمارهٔ ۲۰۲کس نیست تا نشان بمن از آن دهان دهد←شمارهٔ ۲۰۳آینه چون جلوه گاه روی جانان می‌شود←شمارهٔ ۲۰۴ز جان خویش اگر عاشقان نظر گیرند←شمارهٔ ۲۰۵هر آنکو سر بخاک درگه پیر مغان دارد←شمارهٔ ۲۰۶چون بت من شانه بر زلف چلیپائی کشد←شمارهٔ ۲۰۷هر که با او آشنا شد خود ز خود بیگانه کرد←شمارهٔ ۲۰۸دل سجده جز بر آن خم ابرو نمیکند←شمارهٔ ۲۰۹زلف از شانه بروی چو قمر میریزد←شمارهٔ ۲۱۰فلک خم گشت کز خود طرح چوگان تو اندازد←شمارهٔ ۲۱۱هر کس نه به عشق از سر اخلاص قدم زد←شمارهٔ ۲۱۲مدد ز چشم پر آبم سحاب می‌خواهد←شمارهٔ ۲۱۳سر عشقت بدل خسته نهان خواهم کرد←شمارهٔ ۲۱۴در ملک وجود آنچه که از خاک برآید←شمارهٔ ۲۱۵سهی قد تو به سرو کنار جو ماند←شمارهٔ ۲۱۶چون بدل ناوک آن شوخ پری زاد‌ آمد←شمارهٔ ۲۱۷عاقبت دلا دیدی کار یار و من چون شد←شمارهٔ ۲۱۸ایدل این شوخ پریوش که چنین میگذرد←شمارهٔ ۲۱۹تا لبم بوسه چند از تو دلارام نگیرد←شمارهٔ ۲۲۰برافکن پرده تا خورشید تابان از سما افتد←شمارهٔ ۲۲۱هر زمان زلف چو زنجیر توام یاد آید←شمارهٔ ۲۲۲ما را به یمن عشق روا از توکام شد←شمارهٔ ۲۲۳یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید←شمارهٔ ۲۲۴اگر از عشق به طور دلت اشراق آید←شمارهٔ ۲۲۵دانی که دل بدلبر جانی چسان رسید←شمارهٔ ۲۲۶چندانکه سیل دیده من بیشتر شود←شمارهٔ ۲۲۷نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند←شمارهٔ ۲۲۸ساقی چه باده بود که بر من حواله کرد←شمارهٔ ۲۲۹می بنوش اکنون که چون هنگام محشر میشود←شمارهٔ ۲۳۰ترکان چشم او پی خونریزی منند←شمارهٔ ۲۳۱دل آنچه داشت در بر دلبر نیاز کرد←شمارهٔ ۲۳۲هر دل به ‌امیدی پی دلدار برآمد←شمارهٔ ۲۳۳دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد←شمارهٔ ۲۳۴بخدا رسد هر آن دل که پی هوا نباشد←شمارهٔ ۲۳۵نگارا جانم از هجر تو نالان تا بکی باشد←شمارهٔ ۲۳۶بکوی میکده بس بیهشان مدهوشند←شمارهٔ ۲۳۷بر آستانهٔ میخانه خاکسارانند←شمارهٔ ۲۳۸تیر رستم چو خدنک مژه ات تیز نبود←شمارهٔ ۲۳۹بندهٔ پادشهی باش که درویش بود←شمارهٔ ۲۴۰همه صحبت ز فراق وز وصالش دارند←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth