شعر را زندگی کن
→ دیوان اشعارامیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۱۴۸۱من آن ترک طناز را می شناسم←شمارهٔ ۱۴۸۲ز عشقت من خسته جان می خراشم←شمارهٔ ۱۴۸۳گذشت آن که من صبر و دین داشتم←شمارهٔ ۱۴۸۴چو نام تو در نامه‌ای دیده‌ام←شمارهٔ ۱۴۸۵بیا تا بی گل و صهبا نباشیم←شمارهٔ ۱۴۸۶بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردم←شمارهٔ ۱۴۸۷دوستان در ره دل سنگ گران است تنم←شمارهٔ ۱۴۸۸گر رسم روزی به تو نوآشنایی ها کنم←شمارهٔ ۱۴۸۹چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشم←شمارهٔ ۱۴۹۰ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم←شمارهٔ ۱۴۹۱عاشق شدم، با یار بدعهد وغا کردم←شمارهٔ ۱۴۹۲زین پس سر آن نیست که من زهد فروشم←شمارهٔ ۱۴۹۳گر من به کمند تو گرفتار نباشم←شمارهٔ ۱۴۹۴چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم←شمارهٔ ۱۴۹۵عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم←شمارهٔ ۱۴۹۶ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانم←شمارهٔ ۱۴۹۷دریاب که من طاقت هجر تو ندارم←شمارهٔ ۱۴۹۸ابر می بارد و من بار سفر می بندم←شمارهٔ ۱۴۹۹مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهم←شمارهٔ ۱۵۰۰باز این دل من رو به که آورد، ندانم؟←شمارهٔ ۱۵۰۱وقتی ازین پیش تر خوشدلیی داشتیم←شمارهٔ ۱۵۰۲بس به مویت اسیر شد جانم←شمارهٔ ۱۵۰۳از پس عمر شبی هم نفس یار شدم←شمارهٔ ۱۵۰۴از آن لب می وزد بویی و بوی خون ناب است این←شمارهٔ ۱۵۰۵غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟←شمارهٔ ۱۵۰۶همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست این←شمارهٔ ۱۵۰۷شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این←شمارهٔ ۱۵۰۸درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کن←شمارهٔ ۱۵۰۹بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردن←شمارهٔ ۱۵۱۰زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن←شمارهٔ ۱۵۱۱مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان←شمارهٔ ۱۵۱۲شبی با ما خیال خویشتن را میهمان گردان←شمارهٔ ۱۵۱۳وصیت می کنم، گر بشنود ابرو کمان من←شمارهٔ ۱۵۱۴ندارم روزی از رویت به جز حیرت گه دیدن←شمارهٔ ۱۵۱۵مخند از درد من، جانا، نه بر بازی ست آه من←شمارهٔ ۱۵۱۶با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن←شمارهٔ ۱۵۱۷گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردن←شمارهٔ ۱۵۱۸یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست این←شمارهٔ ۱۵۱۹مبارک باد، ماه روزه داران!←شمارهٔ ۱۵۲۰خمار و خواب و چشم کافرش بین←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth