شعر را زندگی کن
→ دیوان اشعارمحتشم کاشانی
محتشم کاشانی

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۱۶۱تا اختیار خود به رقیب آن نگار داد←شمارهٔ ۱۶۲خلل به دولت خان جهانستان مرساد←شمارهٔ ۱۶۳روزگاری رفت و از ما نامدت یک بار یاد←شمارهٔ ۱۶۴چو تو را به قصد جولان سم بادپا بجنبد←شمارهٔ ۱۶۵نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتد←شمارهٔ ۱۶۶دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمی‌گنجد←شمارهٔ ۱۶۷دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد←شمارهٔ ۱۶۸فضای کلبهٔ فقر آن قدر صفا دارد←شمارهٔ ۱۶۹تنی زلال‌وش آن سرو گل قبا دارد←شمارهٔ ۱۷۰سبک جولان سمندی کان پری در زیر ران دارد←شمارهٔ ۱۷۱به پیش اختر حسن تو مهر تاب ندارد←شمارهٔ ۱۷۲کدام صحبت پنهان تو را چنین دارد←شمارهٔ ۱۷۳دیگر که هوای گل خودروی تو دارد←شمارهٔ ۱۷۴طبیب من ز هجر خود مرارنجور می‌دارد←شمارهٔ ۱۷۵مرا خیال تو شبها به خواب نگذارد←شمارهٔ ۱۷۶چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد←شمارهٔ ۱۷۷بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد←شمارهٔ ۱۷۸شبی که بر دلم آن ماه پاره می‌گذرد←شمارهٔ ۱۷۹روز محشر که خدا پرسش ما خواهد کرد←شمارهٔ ۱۸۰فلک به من نفسی گرچه سر گرانش کرد←شمارهٔ ۱۸۱چون طلوع آن آفتاب از مطلع اقبال کرد←شمارهٔ ۱۸۲از جیب حسن سرو قدی سر بدر نکرد←شمارهٔ ۱۸۳آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد←شمارهٔ ۱۸۴جدائی تو هلاکم ز اشتیاق تو کرد←شمارهٔ ۱۸۵که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کرد←شمارهٔ ۱۸۶دی باد چو بوی تو ز بزم دگر آورد←شمارهٔ ۱۸۷بهتر است از هرچه دهقان در چمن می‌پرورد←شمارهٔ ۱۸۸اگر لطفت ز پای اشک و آهم شعله برگیرد←شمارهٔ ۱۸۹اجل خواهم مزاج خوی آن بیدادگر گیرد←شمارهٔ ۱۹۰چو ممکن نیست کان مه پاسبان محفلم سازد←شمارهٔ ۱۹۱چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زد←شمارهٔ ۱۹۲خوش آن شبی که ز رویش نقاب برخیزد←شمارهٔ ۱۹۳چو عشق کوس سکون از گران عیاری زد←شمارهٔ ۱۹۴چو گریم بی تو اشگم از بن مژگان فرو ریزد←شمارهٔ ۱۹۵به وجود پاکت شه من ز بدان گزندی نرسد←شمارهٔ ۱۹۶خنک آن نسیم بشارتی که ز غایب از نظری رسد←شمارهٔ ۱۹۷زخم او یکبارگی امروز بر جان می‌رسد←شمارهٔ ۱۹۸گفتم تو را متاعی بهتر ز ناز باشد←شمارهٔ ۱۹۹ز بس کان جنگجو را احتزاز از صلح من باشد←شمارهٔ ۲۰۰به رهی کان سفری سرو روان خواهد شد←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth