→ دیوان اشعارواعظ قزوینی
واعظ قزوینی
غزلیات
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۵۲۱با چراغ دل ازین ظلمت سرا باید شدن←شمارهٔ ۵۲۲در دل میگشاید، چشم از اغیار پوشیدن←شمارهٔ ۵۲۳به گوش آنکه بود بهرهور ز فهمیدن←شمارهٔ ۵۲۴پیش چراغ فیض شب، از خواب دم مزن←شمارهٔ ۵۲۵گر فلاطون زمانی، حرف دانستن مزن←شمارهٔ ۵۲۶گشت چو معمار فیض، بانی بنیان حسن←شمارهٔ ۵۲۷ز شمع فیض تاریکی است، قانع را سرا روشن←شمارهٔ ۵۲۸شمع بینش که مرا بود جهان ز آن روشن←شمارهٔ ۵۲۹خویش را آزاد خواهی، صید دام دوست کن←شمارهٔ ۵۳۰یا رب از خواب گران غفلتم بیدار کن←شمارهٔ ۵۳۱دیده چون شبنم، برین گلزار عبرت باز کن←شمارهٔ ۵۳۲بر در حق جز خضوع و عجز استدعا مکن←شمارهٔ ۵۳۳پشت دست از حسرت دینار با دندان مکن←شمارهٔ ۵۳۴بهار آمد، که جوشد ز آتش دل باز خون من←شمارهٔ ۵۳۵ای گل، تو بی علاقه به دنیا شدی و من←شمارهٔ ۵۳۶چون زبان در گفتگو، بیجا ز کام آید برون←شمارهٔ ۵۳۷که تواند شدن از بزم تو طناز برون؟←شمارهٔ ۵۳۸کرا پا میرود از محفل آن سیمبر بیرون؟←شمارهٔ ۵۳۹دمی ز آن پیش کآید چون حباب جان زتن بیرون←شمارهٔ ۵۴۰حال ما خواهی بدانی، زلف خوبان را ببین←شمارهٔ ۵۴۱شوخیش را نکند گوشه نشین خانه زین←شمارهٔ ۵۴۲چهره آرایی بود از نشأه می ننگ او←شمارهٔ ۵۴۳میتراود التفات از جبههٔ پرچین او←شمارهٔ ۵۴۴از آنم کم، که گویم شکر احسان زیاد تو←شمارهٔ ۵۴۵میکند گرمی بما هر بیوفائی غیر تو←شمارهٔ ۵۴۶گردد چو بگفتار زبان در دهن تو←شمارهٔ ۵۴۷غم میرمد، ز پیچش زلف سیاه تو←شمارهٔ ۵۴۸نیست بلبل چو من و، گل نه چنانست که تو؛←شمارهٔ ۵۴۹موی چون گردید جو گندم، دگر هشیار شو←شمارهٔ ۵۵۰گذر گاهی بود گلزار گیتی، از صبا بشنو←شمارهٔ ۵۵۱چشم بگشا غنچه آسا در بهار صبحگاه←شمارهٔ ۵۵۲غیر محرومی رویت نبود کار نگاه←شمارهٔ ۵۵۳نخل شمع، از چشم گریان سربلندی یافته،←شمارهٔ ۵۵۴دنیا طلب، به دنیا، دل بین چگونه داده←شمارهٔ ۵۵۵یارب ز کهنه دیر جهان، وحشتم بده←شمارهٔ ۵۵۶چشمش در ستم بر خلق باز کرده←شمارهٔ ۵۵۷یارب دل قانع، بدل سیم زرم ده←شمارهٔ ۵۵۸کشد رشکم، اگر دانم کس احوال مرا دیده←شمارهٔ ۵۵۹ز حیرت تو، کسی گردش از کباب ندیده←شمارهٔ ۵۶۰ویرمه، چوق رنگ گل عارض جانانمزه←