→ دیوان اشعارواعظ قزوینی
واعظ قزوینی
غزلیات
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۲۸۱بشوق آن گل عارض، مرا با خار خوش باشد←شمارهٔ ۲۸۲نه جوهر کسب ملک و مال اسباب جهان باشد←شمارهٔ ۲۸۳پردگی نیست عطا، گر همه پنهان باشد←شمارهٔ ۲۸۴الهی تا جهان باشد، شه ما کامران باشد←شمارهٔ ۲۸۵همین توقعم از تنگ آن دهن باشد←شمارهٔ ۲۸۶ز پیری، چون مرا قد همچو شمع سرنگون باشد←شمارهٔ ۲۸۷بریدن از جهان، سرمایه ارزندگی باشد←شمارهٔ ۲۸۸ما را ز آشنایان، غیر از جفا نباشد←شمارهٔ ۲۸۹آن را که به دل هیچ به جز یار نباشد←شمارهٔ ۲۹۰شوری اگر بسر هست، دستار گو نباشد←شمارهٔ ۲۹۱با دست او چو رنگ حنا دستیار شد←شمارهٔ ۲۹۲گره در ابروان، از گرمی خویش چو اخگر شد←شمارهٔ ۲۹۳صحرا ز باد دستی آهم فقیر شد←شمارهٔ ۲۹۴همچنان کز آب سرو بوستان قد میکشد←شمارهٔ ۲۹۵زحمت ایام، راحتجو فزونتر میکشد←شمارهٔ ۲۹۶پیری آمد بر تنم هر موی خنجر میکشد←شمارهٔ ۲۹۷سراپای وجودم، بسکه گم در عشق جانان شد←شمارهٔ ۲۹۸به خود دم تا فرو بردم، سخن شد←شمارهٔ ۲۹۹آنکه خود را سبب هستی ما میداند←شمارهٔ ۳۰۰مرا از نعمت دیدار، دل سیری نمیداند←شمارهٔ ۳۰۱بسکه کاهیدم ز غم، با خرده جان تن نماند←شمارهٔ ۳۰۲یار در نکته سرایی نه ز کس میماند←شمارهٔ ۳۰۳آنانکه از شراب تو مدهوش گشته اند←شمارهٔ ۳۰۴هر گه آن مه، رخ بنماید از پی دفع گزند←شمارهٔ ۳۰۵تن بمحنت ده، اگر خواهی که گردی سربلند←شمارهٔ ۳۰۶با همه زشتی، بدام عشق خویشی پای بند←شمارهٔ ۳۰۷می پرستان چهره ها از تاب می افروختند←شمارهٔ ۳۰۸اهل دنیا، بسکه در دل حسرت زر داشتند←شمارهٔ ۳۰۹حرفی اگر بعاشق بیتاب میزند←شمارهٔ ۳۱۰عارف اگرچه بیغم دل دم نمیزند←شمارهٔ ۳۱۱این حریفان که گهی زاهد و گه اوباشند←شمارهٔ ۳۱۲فرداست اینکه زمره شاهنشهان کشند←شمارهٔ ۳۱۳یاران ز خودستایی، پیوسته در خروشند←شمارهٔ ۳۱۴ز بس نگار من از خویش هم حجاب کند←شمارهٔ ۳۱۵حلقه بر هر دری این زمزمه را ساز کند←شمارهٔ ۳۱۶چون به محفل رخ فرو زد، رنگ صهبا بشکند←شمارهٔ ۳۱۷از سعی تیشه، چون دل فرهاد نشکند؟←شمارهٔ ۳۱۸تند خویی مرد را بیقدر در عالم کند←شمارهٔ ۳۱۹نوبهار آمد، خردگو فکر زنجیرم کند←شمارهٔ ۳۲۰غنچه سالی خون خورد، تا چهرهای گلگون کند←