شعر را زندگی کن
→ ناصر بخاراییناصر بخارایی
ناصر بخارایی

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۲۸۱تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند←شمارهٔ ۲۸۲عاشقان از دولت وصل تو دور افتاده‌اند←شمارهٔ ۲۸۳سنگ طعنه به سبویم زده‌اند←شمارهٔ ۲۸۴بلبلان در چمن، ای دل به خروش آمده‌اند←شمارهٔ ۲۸۵هرکس حکایتی ز جمالت شنیده‌اند←شمارهٔ ۲۸۶بهشت را سر کوی او نشان دادند←شمارهٔ ۲۸۷دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند←شمارهٔ ۲۸۸در آن روزی که خوبان آفریدند←شمارهٔ ۲۸۹غزل خوانان دف اندر چنگ دارند←شمارهٔ ۲۹۰دردکشان بلا خون جگر می‌خورند←شمارهٔ ۲۹۱آتشی در جان من عقل مشوش می‌زند←شمارهٔ ۲۹۲اهل نظر که سوختگان بلا کشند←شمارهٔ ۲۹۳دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند←شمارهٔ ۲۹۴چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند←شمارهٔ ۲۹۵چه شد که یار به بالین ما گذر نکند←شمارهٔ ۲۹۶گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کند←شمارهٔ ۲۹۷چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند←شمارهٔ ۲۹۸سبزه از خط غبارت خاک بر سر می‌کند←شمارهٔ ۲۹۹ابر می‌گرید به زاری،‌ گل تبسم می‌کند←شمارهٔ ۳۰۰باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند←شمارهٔ ۳۰۱سرو اگر در پیش قدت سرفرازی می‌کند←شمارهٔ ۳۰۲لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کند←شمارهٔ ۳۰۳گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند←شمارهٔ ۳۰۴رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند←شمارهٔ ۳۰۵هر دل که دید زلف تو آورد در کمند←شمارهٔ ۳۰۶هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند←شمارهٔ ۳۰۷رندان پاک را که به کوران عصا دهند←شمارهٔ ۳۰۸عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهند←شمارهٔ ۳۰۹اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند←شمارهٔ ۳۱۰دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بود←شمارهٔ ۳۱۱یاد باد کز ما یار ما را یاد بود←شمارهٔ ۳۱۲دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بود←شمارهٔ ۳۱۳پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بود←شمارهٔ ۳۱۴یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بود←شمارهٔ ۳۱۵به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود←شمارهٔ ۳۱۶مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود←شمارهٔ ۳۱۷آخر این شام بلا را سحری خواهد بود←شمارهٔ ۳۱۸بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود←شمارهٔ ۳۱۹تا نگفتی سخنی نقش دهان هیچ نبود←شمارهٔ ۳۲۰سگان را دیده در کویت، ز من بیخواب‌تر نبود←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth