شعر را زندگی کن
→ دیوان اشعارسلیم تهرانی
سلیم تهرانی

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۵۲۱نه همین نازش مرا منع از رخ او می‌کند←شمارهٔ ۵۲۲مشاطه خم گیسوی جانانه نسازد←شمارهٔ ۵۲۳ز دست رفت دل و در پی شراب افتاد←شمارهٔ ۵۲۴غبار خط نوخیزت ز سوی مشک می‌آید←شمارهٔ ۵۲۵فغان کز دِیْر، زاهد سبحه را بگسسته می‌آرد←شمارهٔ ۵۲۶هرکه شوق طایر وصل تو صیادش کند←شمارهٔ ۵۲۷لاله ای هرجا که بیند، داغ ما روشن شود←شمارهٔ ۵۲۸بر رخت راه نگاه از گلستان بیرون رود←شمارهٔ ۵۲۹کرده‌ام در گوشهٔ ایران قناعت کار خود←شمارهٔ ۵۳۰خنده ی شوخ تو فرصت به تغافل ندهد←شمارهٔ ۵۳۱صبرم از درد تو تکلیف مداوا می‌کند←شمارهٔ ۵۳۲دل بی‌لبت شکفته به ساغر نمی‌شود←شمارهٔ ۵۳۳نهال ما که چو نی پر ز بند می‌روید←شمارهٔ ۵۳۴دگر عشق بر جان غم پرورم زد←شمارهٔ ۵۳۵کرشمهٔ تو اگر دست از شراب کشد←شمارهٔ ۵۳۶آیینه از خیال رخش آفتاب شد←شمارهٔ ۵۳۷بعد ازین از باغ در گلخن وطن خواهیم کرد←شمارهٔ ۵۳۸بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد←شمارهٔ ۵۳۹گل از هوای تو در رنگ و بو نمی‌گنجد←شمارهٔ ۵۴۰از بزم می چو آن قد رعنا بلند شد←شمارهٔ ۵۴۱چون گل ز پاره ی دلم اسباب داده اند←شمارهٔ ۵۴۲گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کرد←شمارهٔ ۵۴۳زلفت ز من حزین گریزد←شمارهٔ ۵۴۴ز مرگم گر غبار غم که در دل بود، برخیزد←شمارهٔ ۵۴۵بی‌نیازی عارفان را کارسازی می‌کند←شمارهٔ ۵۴۶از فروغ چهره، گلخن را چو گلشن می‌کند←شمارهٔ ۵۴۷سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد←شمارهٔ ۵۴۸با عشق، کی مراتب امید شد بلند؟←شمارهٔ ۵۴۹دلم آن زلف سیه برد و تغافل دارد←شمارهٔ ۵۵۰دود از جگرم زمزمه ی چنگ برآورد←شمارهٔ ۵۵۱در چمن شمشاد من گر شانه بر کاکل زند←شمارهٔ ۵۵۲قلم من که سخن با ورق دل دارد←شمارهٔ ۵۵۳می کشان در انجمن چون حرف لعل او زنند←شمارهٔ ۵۵۴به هر چمن که دلم با فغان درون آید←شمارهٔ ۵۵۵به بزم وصل، دل من ز جا نمی جنبد←شمارهٔ ۵۵۶من این دردی که دارم چاره‌اش آن سیمتن باشد←شمارهٔ ۵۵۷به عمر خضر تغافل ز بی نیازی کرد←شمارهٔ ۵۵۸لبت چون غنچه دلتنگی ندارد←شمارهٔ ۵۵۹به دل هر چیز بیند عشق آتشخو بسوزاند←شمارهٔ ۵۶۰در عشق دلم را به جبین نقش وفا بود←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth