→ دیوان اشعارصائب
صائب
غزلیات
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
غزل شمارهٔ ۲۴۴۱نقطه خال لبت خط بر سویدا میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۴۲منعم از دلبستگی آزار دنیا میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۴۳عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۴۴هرکه را از خانه بیرون جذبه دل میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۴۵زخم گل آب از نوای آبدارم میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۴۶غافلی کز دل نفس بییاد یزدان میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۴۷بر زمین از ناز زلف او چو دامان میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۴۸کی سر از تیغ شهادت جان روشن می کشد؟←غزل شمارهٔ ۲۴۴۹تیرگی از مد احسان جان روشن می کشد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۰گرچه عمری شد صبا مشق ریاحین می کشد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۱سر و بالای تو فریاد از لب جو میکشد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۲از سر پر آرزو دل زردرویی می کشد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۳آن رخ گلرنگ می باید زصهبا بشکفد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۴حسرت از منقار خونآلود بلبل میچکد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۵نه همین از حرف دردآلود من خون می چکد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۶از سر خاک شهیدان سبزه گلگون میدمد←غزل شمارهٔ ۲۴۵۷شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاند←غزل شمارهٔ ۲۴۵۸دست چون عیسی زدنیا پاک می باید فشاند←غزل شمارهٔ ۲۴۵۹عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۰هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند ماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۱از حجاب عشق دل از وصل او نومید ماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۲عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۳مال رفت از دست و چشم خواجه در دنبال ماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۴از غبار خط دهان تنگ او پوشیده ماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۵بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۶از هجوم اشک دل در چشم خونپالا نماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۷از دیار مردمی دیار در عالم نماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۸حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند←غزل شمارهٔ ۲۴۶۹آبها آیینه سرو خرامان تواند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۰اهل همت بحر را از خار و خس پل بسته اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۱خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۲از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۳بهر قطع گفتگو تیغ زبانت داده اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۴ناله ای گیراتر از چنگ عقابم داده اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۵عشق بالا دست وجان بیقرارم داده اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۶منت ایزد را که طبع بی نیازم داده اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۷ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۸از سپهر نیلگون خاکستر ما کرده اند←غزل شمارهٔ ۲۴۷۹حُسن را پوشیده در خط چون عنبر کردهاند←غزل شمارهٔ ۲۴۸۰خندهات را چاشنی از شیر و شکّر کردهاند←